محمد طاهای عزیزممحمد طاهای عزیزم، تا این لحظه: 15 سال و 1 ماه سن داره
زندگی شیرین مازندگی شیرین ما، تا این لحظه: 19 سال و 2 ماه و 29 روز سن داره

محمدطاهای ناز نازی

روزهای پاییزی

سلام قلب مامان خدا رو شکر شما تو این چند وقته حالت خیلی خیلی بهتر شده مارو هم از نگرانی در آوردی گلم مرسی از اینکه باهام همکاری کردی و داروهاتو سر وقت خوردی البته بگذریم که گاهی از بس که دارو میخوردی  بدت می اومد و منم باید تموم خونه رو دنبالت میدوییدم تا بهت داروتو بدم ولی بقول دوست وبلاگیمون ،مامان کیان کوچولو این نیز بگذرد وگذشت (خدارو شکر) نازنازی مامان حالا میخوام چندتا از شیرین زبونی هاتو برات بگم چند وقت پیش بابا امیر تصمیم گرفت ماشینشو عوض کنه و جدیدتر بگیره. یه شب که خونه آقاجون بودیم عمو آرمین خواست یه کمی سربه سرت بذارهو باهات شوخی کنه  بهت گفت که محمدطاها دیدی بابا ماشینتونو فروخت دیگه شما ماشین...
24 آبان 1393

روزهایی که گذشت...

سلام عشق مامان پسرگلم شما این روزا خیلییییییییی مریض شدی و ما رو نگران کردی. آخ الهی برای اون قلب کوچیکت بمیرم که هر وقت سرفت میگرفت دستپاچه میشدی همش میگفتی مامان اِپره (اسپره) منم با تمام غصه هایی که تو دلم بود تورو بغل میکردمو برات اسپره میزدم تا نفست یه کمی بالا بیاد. این روزا اینقد تب کردی و ضعیف شدی که حد نداره. عزیزم مامان خیلی نگرانته آخه شما خیلی زود به زود مریض میشی . ایکاش میشد تمام مریضی هات میومد برای مامان و تو دیگه اصلا مریض نمیشدی. قوربونت برم وقتی که مریض میشی و از پا میفتی اونقدر لجبازو حساس میشی که حد نداره ، حتی نمیزاری مامان بکاراش برسه هرچند میدونم پسرکم  دست خودت نیست ،وای از دست مریضی که آدم بزرگ ا...
20 آبان 1393

تولد بابا امیر

گفت با پدر جمله بساز گفتم من با پدر جمله نمی سازم دنیامو می سازم بابا امیر جون تولدت مبارک انشاالله سالهای سال سایه ات بالای سر ما باشه دوستت داریم زییییییییاد ...
17 آبان 1393

روزهای محرم 93

پسر گل مامان سلام ایندفعه اومدم و میخوام خاطرات  محرم امسال (سال 93) رو برات ثبت کنم . محرم امسال هوا خیلی سرد و بارونی بود بهمین خاطر ما زیاد نتونستیم بریم مراسم چون همش میترسیدم پسر خوشگلم مریض بشه . عزیزدلم شب تاسوعا عمه حدیث خونش نذزی داشت و مارو هم دعوت کرده بود، شما هم کلی با حنان بازی کردی.عمه حدیث نذرت قبول.  عزیزم خدا رو شکر  تاسوعا قسمتمون شد که بریم امام زاده حنفیه که حدود یکی دو ساعتی از ما دورتره. البته بهمراه خانواده عمو امین و عمو شهرام و عمه حدیث جون ،خیلی خوب بود زیارت چسبید ، تازشم اونجا بخاطر اینکه بالای کوه بود برفم می اومد. فرداش هم که روز عاشورا بود طبق معمول هر سال ما خونه خاله زهر...
15 آبان 1393

چند تا نصیحت مادرانه

محمد طاها جونم، پسر گلم سلام امروز اومدم یه کوچولو نصیحتت کنم و اومیدارم به حرفای مامانی خوب گوش بدی و این حرفا رو آویزه گوشت کنی عزیزدلم     پسرم همیشه وجود خدا رو در زندگیت احساس کن و خدا رو برای نعمت هایی که به تو داده شکر گزار باش. عزیزم در آینده پسر قوی و با اعتماد به نفسی باش و برای رسیدن به آرزوهایت همواره تلاش کن . پسر گلم همیشه فروتن باش تا بتونی دوست های خوبی پیدا کنی، اما هر وقت در جمع دوستهایت احساس کردی کسی به تو احساس حسادت دارد و رفتارش تو را آزار میدهد فورا از او دوری کن. عسلم با رویاهایت زندگی کن و همیشه دنبال علایق عاقلانه ات برو . عزیز دلم هر وقت تو آینه به خودت...
14 آبان 1393

یا باب الحوائج

قربان ضریح روشنت آقاجان قربان دو پاره تنت آقا جان گفتم که کجاخفته علی اصغر گفتند که روی دامنت آقاجان   سلام کوچولوی مامان دیروز برای چهارمین سال پیاپی رفتیم به مراسم شیر خوارگان حضرت علی اصغر (ع) آخه مامان جون شما وقتی پا به این دنیا گذاشتی برات نذر کردم که سه سال ببرمت به این مراسم البته درسته که دیگه نذرمون تموم شده ولی خُربون دل کوچیک حضرت علی اصغر برم که دیروزم قسمتمون کرد که بریم     و چون خاله مریم و سوگند جون هم می خواستن برن ، و از اونجایی که بابایی خسته بود ما هم با اونا رفتیم.   محرم  90 (2 ماهگی محمد طاها) 11 آذر -  6 محرم   ...
10 آبان 1393
1